به نام یگانه هستی بخش
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
و تامل باید...
شهره عشق فقط یکبار اتفاق می افته . من در تمام زندگی ام فقط یک بار عاشق شدم و آن هم عاشق تو...
وتامل باید....
به نام یگانه هستی بخش
شیرینتر از دلدار من دلدار نتوان یافتن
مسکینتر از من عاشقی غمخوار نتوان یافتن
در دهر چون من بیدلی سرگشته کم پیدا شود
در شهر چون او دلبری عیار نتوان یافتن
ما را ملامت گو: مکن زین پس به مستی، اوحدی
کز دور چشم مست او هشیار نتوان یافتن
هرگز به بیداری کجا دستم به وصل او رسید؟
چون یک شب این بخت مرا بیدار نتوان یافتن
ای دل، گر آب زندگی جویی، به تاریک مرو
کین کار بیرون از لب آن یار نتوان یافتن
زینسان که من میبینم این آشفتگی، سالی دگر
اندر دیار عاشقی دیار نتوان یافتن
بالای سرو بوستان هم نغز میآید، ولی
در سرو بستانی چنین رفتار نتوان یافتن
در کارگاه سینه چون سودای او بر کار شد
یک لحظه ما را بعد ازین در کار نتوان یافتن
ای اوحدی، گر خون شود دل در غم او، گو: بشو
بیمحنتی وصل چنان دلدار نتوان یافتن
و تامل باید...
به نام یگانه هستی بخش
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
و تامل باید....
بـه تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند مـنـت پذیرم
کـمان ابرویت را گو بزن تیر
کـه پیش دست و بازویت بمیرم
غـم گیتی گر از پایم درآرد
بـجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفـتاب صـبـح امید
که در دست شب هجران اسیرم
بـه فریادم رس ای پیر خرابات
بـه یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
کـه مـن از پای تو سر بر نگیرم
بـسوز این خرقه تقوا تو حافـظ
کـه گر آتش شوم در وی نگیرم
و تامل باید.....